ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
صفحه اصلی
 
 
تاریخ انتشار  :  09:59 صبح ۱۳۹۲/۱۱/۶
تعداد بازدید  :  609
Print
   
چند و چون هنر

تا فرصت هست بازی کنیم

تکه نان خشکی، که کمی از گلوی کبوتران بزرگ‌تر بود، روی زمین افتاده بود و کبوتران خیابانی گرسنه گوی سبقت را برای خوردن آن از یکدیگر می‌ربودند. هر یک با شتاب و هراسان آن را برمی‌داشت و به سمتی می‌دوید و بقیه به دنبالش می‌دویدند. یکی سعی می‌کرد تکه نان را ببلعد، اما از گلویش پایین نمی‌رفت، در نتیجه آن را بیرون می‌انداخت و کبوتر گرسنه دیگری این کار را تکرار می‌کرد و گروه کبوتران به دنبالش راه می‌افتادند. من به شدت مجذوب این صحنه بودم و ذهنم نوعی قرابت را با آن‌چه می‌دیدم جستجو می‌کرد و سعی در ثبت آن داشت. با خود فکر می‌کنم که اثر جالبی از آن خواهم ساخت.

مطلب را این‌طور شروع کردم تا اشاره ملموس‌تری به وضعیت خلق بسیاری از آثار هنری  در زمان کنونی و همزبانی آثار هنری با مخاطب‌شان داشته باشم. پدیده زبان مشترک در آثار هنری آن چیزی است که جذابیت و استقبال از آن را میسر می‌سازد. می‌توان نتیجه گرفت که مسایل انسان در حال و آینده و چیزهایی که بر اساس مسایل پیش‌آمده در گذشته می‌جوید، کدهایی قابل شناسایی‌اند که چنان‌چه در اثری یافت شود، زبان آن توسط مخاطب فهمیده می‌شود.

برای من نگاه نوستالژیک در اثر هنری جذاب است، چون خود همواره در آن شناورم. آن‌چه امروز از عظمت هستی دریافت می‌کنم، در برخی از مناظر و موقعیت‌های نوجوانی، که در طبیعت بکر رها بودم، می‌یابم و آن‌چه در آثارم جلوه‌گر می‌شود، آگاهی امروز با تجسم‌های فوق‌العاده‌ای است که با توان دیروزم دریافته‌ام. آن زمان که بر سر قله کوهی ساعت‌ها در میان رگبار و رعد و برق و باران می‌نشستم، چنان نمایشی در پیش چشمانم اجرا می‌شد که نفس کشیدن را هم فراموش می‌کردم. پریدن از شاخه‌ای به شاخه‌ای و رفتن به بالاترین نقطه درخت بلندی در باغ به من توانایی بخشید تا بدانم گنجشک در میان شاخه و برگ‌ها چه می‌بیند. بعدها که مجسمه‌هایی را با عنوان باران می‌ساختم، در انتخاب نور و جهت و تراکم قطره‌ها چنان با برنامه عمل می‌کردم که گویی آن‌ها را بر اساس یک فرمول و ساختار از پیش‌تعیین‌شده کنار هم می‌چیدم. این بینش از یک حافظه ذهنی شکل می‌گرفت که بخشی از گذشته خود را در آن جستجو می‌کردم.

در مواجهه با آثار هنرمندان دیگر، دلتنگی‌ها و چالش‌های ذهنی‌ام در مواجهه حال و گذشته چیزی است که آثار بیل ویولا را برایم جذاب‌تر می‌کند. در آثار او همواره طبیعت، انسان و تنش‌هایش حضور دارند. توقف در زمان و نگاه به مساله به نحوی که انگار جهان از حرکت بازایستاده و فرصت داده تا نگاهی دوباره به هر آن‌چه در حال روی دادن است داشته باشید؛ جرات تجربه کردن و مهلتی برای نگاه چندباره به این تجربه.

در اثر دیگری از آی‌جالیسا آهیتلا با عنوان من، ما، ظرافت روابط انسانی در قالب اشیا به نحوی تاثیرگذار ارائه‌ شده و مخاطب همواره در التهاب به هم خوردن این روابط است، تا جایی که فنجان‌ها واژگون می‌شوند و ظرف‌ها می‌شکنند. در این‌جا تجربه شکستن چیزی را داریم که همواره در اضطراب نگهداری‌ اش هستیم. از سوی دیگر نقدهای تلخ سیاسی و اجتماعی را که استادانه به عنوان بهانه آثار هنری به کار برده می‌شوند، دوست دارم و یکی از هوشیارترین هنرمندان آن را مونا حاتوم می‌دانم. او بیشتر این خصلت‌های بشری را از سطحی بالا مورد بررسی قرار می‌دهد و رفتارهای کلی انسان‌ها را در مواجهه با پدیده‌هایی نظیر حقوق بشر، عدالت و سیاست به نحوی استادانه تبدیل به عوامل تجسمی می‌کند.

در این میان از اثر معروف جمع و تفریق، که تخریب و ساخت را به صورت یک جریان پیوسته به نمایش در می‌آورد و از اثر جریان‌های پنهانی، که تضاد و هم ارتباط هسته یک جریان با پوسته اطرافش را نشان می‌دهد، می‌توان نام برد. راه‌هایی که سرچشمه آن‌ها شباهتی به سرانجامشان ندارد، و چه قدر این جریانات در ذهن‌مان آشنا به نظر می‌رسند. در این‌جا مناسب می‌دانم که به دو اثر خود، که بیشتر حال و هوای نوستالوژیک دارند، اشاره کنم. اولین اثر چیدمانی با عنوان "هوای شب" است، که در حقیقت به بخشی از زندگی مربوط می‌شود و نیمی از زمان زندگی را به خود اختصاص می‌دهد. در این بخش جسم ثابت است، اما روح به هرسو با بی‌تابی سر می‌زند. از مرزهایی که در روز نمی‌تواند عبور کند می‌گذرد می‌گذرد. به تجاربی که در روز جرات انجام‌شان را ندارد اقدام می‌کند. در کشاکش زندگی بیرحم و عاطفه‌ای که با آن در گیر شده مهر خالصانه پدر و مادر را می‌جوید و نمی‌خواهد از خوش‌باوری دوران کودکی جدا شود. برای عشق سرانجام خوش ترسیم می‌کند و در تعارض ترس‌ها مانند کودکی مضطرب می‌شود و در خواب به تپش قلب می‌افتد و دست‌ها فشرده می‌گردند و گاه در یک روزمرگی و شب‌مرگی، مانند برگ‌های تقویم یا برگ‌های یک درخت روزها و شب‌ها مانند برگی از آن می‌افتد و در پای زندگی انباشته می‌شود.

در اثر دیگری با عنوان دیگرسو، یک شبکه منظم فلزی چنان از وسط دریده شده‌اند که فقط محل عبور چیزی از آن باقی مانده است. چیزی که هیچ چیز نیست جز یک خلاء. خلئی که مانند مردمک همه چیزی از دریچه‌اش دیده می‌شود و خود هیچ چیز نیست. اتفاقی که در طول زمان افتاده است و سکوتش گویای بسیاری از چیزهاست.

بر اساس آن‌چه تاکنون گفتم مبنای پذیرش یا عدم پذیرش یک اثر هنری توسط مخاطب تا حد زیادی به فضای ذهنی مشترک بستگی دارد. این حتی درباره کسانی که خود متفکران یا هنرمندان بزرگی هستند اتقاق می‌افتد. وقتی گوته اثر بتهوون را درک نمی‌کند و بتهوون پس از نواختن سونات مهتاب، او را می‌بیند که سرد و خاموش نشسته است، فریاد می‌زند: استاد! حالا که شما هم به من چیزی نمی‌گویید، پس چه کسی اثرم را خواهد فهمید؟

این بلاهت گوته نیست، بلکه چیرگی و شیفتگی او نسبت به یونان و لطف پاک و خندان موتسارت است که سبب می‌شود وی از طغیان پرشور بتهوون وحشت کند و به مندلسون، پس از نواختن بخشی از سمفونی‌هایش، بگوید که به جز سرگیجه چیز دیگری احساس نمی‌کند. اما در زمان حاضر فضاهای ذهنی اشتراکات بیشتری یافته‌اند و انسان‌ها با نسبیت بیشتری به  علایق و چیزهایی که با آن غریبه‌اند می‌نگرند. مهم آن است که انسان‌ها در تاثیر را به روی خود نبندند و از آن نترسند. مهم آن است که حاضر به تجربه فضای ذهنی گردند.

گوته تمامی موفقیت ها و خلاقیتش را مدیون و مرهون آن می‌داند که گذاشته هر موجودی همان‌طور که هست او را تحت تاثیر قرار دهد. می‌گویم تاثیر، نه تسلیم. این وضعیت به او این پتانسیل را می‌دهد که در هفتادسالگی به یادگیری زبان فارسی بپردازد و اشعار خیام و حافظ را به فارسی بخواند تا بهتر بفهمد، و فکر می‌کنم ایده‌آل هر هنرمندی این باشد که خشکی و جمود مغز را برای درک پدیده‌ها تا سرحد امکان به تاخیر اندازد. وقتی از فضای تاثیر صحبت می‌کنم، در مسیر راه هنری‌ام بی‌انصافی می‌دانم که از آقای دارش _ استاد مجسمه‌سازی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران  _ نامی به زبان نیاورم.

در هر کلاس درسی ده‌ها ایده مجسمه از ذهن او می‌تراوید و در مغز ما مجسم می‌شد، گویی چنان سرگرم خلق ایده‌ها بود که بخش ساخت بسیاری از آن‌ها را به دیگران می‌سپرد و اصراری در تصرف همه‌ چیز نداشت. که این خود درخور تعمق فراوان است. 

در دنیایی با این وسعت ارتباطات و با این سرعت درک و لمس مشترک پدیده‌ها توسط انسان‌های جهان، به قول آندره ژید : " دیگر هیچ جریان قوی، هیچ شط بزرگ و هیچ تاثیر عمومی که بتواند ذوق‌ها را گرد آورد و تابع اندیشه بزرگی سازد، وجود ندارد. "  

 ساده‌تر بگویم : دیگر از تولد یک مکتب هنری با طیف گسترده خبری نیست، اما از ترس شبیه بودن، از ترس اطاعت کردن، و هم بر اثر تردید و شبهه و پیچیدگی، عده‌ای روش‌های کوچک و خودمانی به وجود آورده‌اند که مایه شهرت اشخاص کوچک و عجیب می‌شود. از سویی افرادی که حاضر به آشنایی با هیچ موثری نیستند، به خیال خود در خدمت اندیشه‌ای خاص و مطلق‌اند، حال آن‌که آن اندیشه به آنان ختم می‌شود. چون معمولا بشریت هر اندیشه‌ای را بیرحمانه به مصرف می‌رساند و تمام می‌کند و باید هم این‌چنین باشد. با این کار فرصت جدیدی برای تبدیل حقیقت مطلق به اندیشه فراهم می آید. هنرمندانی که در جستجوی اندیشه‌های تازه‌اند به جلو می‌رانند. هنرمند واقعی که تشنه تاثیرات است، روی اثر خم می‌شود، می‌کوشد که خود را فراموش کند و نگاهش را تا عمق نفوذ دهد. اثر هنری را چیزی کامل و سرحدی می‌داند برای این که قدم جلوتر نهد و باید لباس دیگری به آن بپوشاند. هنر یک بازی است و هنرمند باید به خود مهلت بازی کردن بدهد و برای بازی باید با تمامیت به خود فرصت داد ووقت گذاشت.

در حالت خشک و جامد هیچ خلاقیتی بروز نمی‌کند. اگر می‌خواهیم هنر همگام با جریان زندگی و حتا جلوتر از آن پیش رود، بایستی بزرگوارانه جرات تقدیم تجارب‌مان را به یکدیگر داشته باشیم و هر یک چیزی به آن  بیفزاییم. آن‌طور که از مسیر طی شده توسط فردی شبیه به خود، حتی بی آن که او را دیده باشیم، عبور کرده باشیم و متناسب با درک خویش از حوادث و پدیده‌هایی که در ذهن‌مان جریان دارند، چیزی به آ‌ن ها بیفزاییم. فقط شفاف بودن با ذهن خود است که می‌تواند از عملی شکل اثر هنری و تقلید کورکورانه را بسازد.

کامبیز صبری

شماره 121 نشریه تندیس

تهیه‌کننده : نرگس صاحب‌اختیاری


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت به حوزه هنري استان كرمان تعلق دارد ، استفاده از مطالب و اخبار با ذکر منبع بلامانع است | نقشه سايت