ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
صفحه اصلی
 
 
تاریخ انتشار  :  22:48 عصر ۱۳۸۹/۶/۲۰
تعداد بازدید  :  794
Print
   
قصه مشکل گشا

شمس السادات رضوی

در روزگارقدیم تو یه شهر پیر مردی زندگی می کرد به اسن عبد ا... که شغلش خار کشی بود و فقط از مال دنیا هم یه دختر داش . روزا ای عبد ا.... می رفت تو بیابون به خار کشی . ولی چون خیلی پیر و ناتوان بود نمی تونست بیش یه کوله بیار خار به شهر بیاره بفروشه . تموم خرج زندگیش اهمی راه می گذشت . ای پدر و دختر بی اندزه فقیر بودن . هشوخ یه غذا حسابی نمی خوردن . همیشه گشنه و بی هچ و پچ بودن . یه روز دختر اتو خونه همسایه بو قاوق ور دماغش خورد بو قاتق دل اور ا حال برد خیلی دل شکسته شد خود خودش گف 

چره مو نمی تونیم یه وعده غذای گرم و خوبی مثل مردم بخوریم چره مورو ایقده بدبخ آفریدی ؟ مگه مو بنده تو نبستیم ؟ القصه با خودش و برا بیچارگی خودش و پدرش نشست یه پاره فکری کرد . یهو راهی به نظرش رسید . خوشال شد . وقتی پدرش امو خونه ، گفت: می دونی بابا چکار بکن . حال که اول بهار هسته و هوا خوبه ، وختی مب ری صحرا دور مون بکنی ، به اندازه دوتا کوله بار بکن  یه کوله بار بیار به شهر یه کوله بارم بگذاز هموجو تو یه خرابه ای یه جای امنی . ت وختی هوا سرد می شه تو می تونی خار زیادی بکنیو جمع کنی اوخ همچی که هوا رو به سردی رف ، خارا رو وردار بیار شهرو بفروش .

شاید پول خوبی قسمتتون بشه و مو هم بتونیم مثل مردم دگه یه بار غذا پاکیزه ای بخوریم پدرش گف: بارک ا... عجب شعوری داری خیلی فکر خوبیه . ا صبا صب همی کار می کنم . سپس او هر روز دوتا کوله بار دورمون می کند . یه توش میگذوش تو یه خرابه ای یه توشم می اورد به شهر می فروخت . شش ماه تموم تا اول پائیز کارش ای بود خار زیادی تو خرابه جمع کرده بود . عبد اله از ای کار خیلی خوشال بود . دست بر قضا یه شب هوا خیلی سرد شده بود و باد و بارون مفصلی امد، یه کاروانی دشت ا کنار خرابه می گذشت . مسافرا خیلی سرد شون شده بود چشمشون افتاد به تلی از درمون ، خیلی خوشحال شدن . رفتن تو و درمونار و آتش زدن و تا صبح ور دور اتش نشستن و خوردنو رقصیدن و و تیارت در آوردن خلاصه همه درمونا رو اتش زدند و خاکستر کردند . صبا ب صبشم راشونه کشیدو رفتن . او روز صبح عبد اله ا خواب ور خستاد . دخترش به او گف : ای بابا حال دیگه وقتشه بری درمونارو ور داری بیاری به شهر و بفروشی . عبد اله گف : راس می گی . اوخ امو و یه مالی کرا کرد و تو برشم ور کولش کرد رف تو بیابون که درمونا ر بیاره او روز خیلی خوش و خرم بود تو راه خود خودش می گفت : حال می رم درمونا ر میارم و می فروشم . ا پولش امشب خود دخترو یه غذا پاکیزه و گرمی درس می کنیم و یه چند روزیم پول دریم و گذرون می کنیم بعدشم خدا بزرگه، همی طور که ای حرفا رو خود خودش می گف رسشید نزریک خرابه ا دور تو خرابه یه چیز سیاهی دید خیال کرد جک و جونوری اوجه هسته خدا نصیب نشه ، وختی نگاه کرد دید ای داد بیداد تموم دومونا یه تل خاکستری شدن . حیرون شد که چره ای طوری شده ؟ خارارو کی سوزونده ؟ بنا کرد زار زار گریه کردن و تو سرش به کوفتن . ایقده خودشه زد تا بیهوش شد . یهو در عالم بیهوشی یه مرد بزرگوار و ریش سفید و نوراننی دید که فرمود: ای عبد اله وخی گریه و بی تابی نکن در نومیدی بسی امیده عبداله گف: ای آقا دس ا دلم ور دار . شش ماه تموم جون کندم درمون جمع کردم . حال میبا دس خالی ور گردم به خونه بدتر ازهمه جواب دختر دلشکسته و گشنمه چی بدم او الان داره انتظار می کشه که م با سورو سات برم خونه و دمو دودی علم کنیم . خدارو خوش می امد که به ای بدبختی دچار بشم . مرد نورانی گف : غصه مخور ، وخی ، عبد اله اطاعت کرد   با نومیدی ورخستاد . ان آغای بزرگوار فرمود: حال چشمات ور هم بذار و هفتا صلوات بفرست . عبداله همی کار کرد . وختی چشماش واکرد دید تو یه بیابون بیمنتها ییه و تا چشم کارمی کنه سنگهای زیادی پدروف پدروف می زنن . مرد روحانی امر کرد که ای عبد اله ا ای سنگا هر چی می خوایی ور دار . اوخ عبداله از رو نومیدی مشتی سنگ ور داش و کرد تو توبرش حضرت فرمودند: حاله چشماته ور هم بذار هفتاد صلوات بفرست . عبد اله همی کار کرد . وختی چشماشه واکرد دید در منزلش رسیده واوخ مرد روحانی هم کنارش واستاده بود . و به او فرمود : ای عبد اله ای منزلته . ولی یاد نره هر شب جمعه آجیل مشکل گشا را بگیر و قصه مشکل گشارا بخون . هشوخ فراموشت نشه ها . اوخ اون مرد که کسی جز خضر پیغمبر نبود ، غیب شد . عبد اله مات و مبهوت امد به خونش دخترشه صدا کرد . دختر پرسید : بابا چکار کردی ؟ درمونار بردی فروختی ؟ عبداله خجالت زده جریان سوخته شدن درموناو همه چیز رو تعریف کرد و گف جز مشتی سنگ هچی دگه به خونه نیاوردم . دخترش با بردباری گف : باکی نیسته . خدا کریمه ، قسمت ای طوری بود . اوخ پدرش دلداری داد و سنگارو گرفت گذوشت گوشه طاقچه . او شبم مثل هر شب گشنه سر ور بالین گذوشتن . و خیلی دل شکسته بودن . دخترو عادت داش نصف شب مثل همیشه ور خستاد که نماز شب بخونه . یهو با تعجب دید اطاق مثل روز روشن شد ! نگاش افتاد ور تو طاقچه دیدای روشنایی  ا تو طاقچه هسته . رف جلو و دید سنگا دارن بلخش بلخش می زنند . یه جلویی ور داش و انداخ رو سنگا دید اطاق تاریک شد . جلور ور داش دید اطاق باز روشن شد . فهمید ای سنگا هر چی هسته قیمتیه . ا خوشالی نمی دونست چکار کنه او شب تا صب خوابش نبرد . وختی موقع سحر شد و پدرش نمازش خوند ای گف :با با یه دونه ا ای سنگا ور دار ببر به بازار و نشون بده ببین هشکی می خره . شاید خدا بزرگه امروز چاشتی نصیبمون بشه و ایقده گشنکی نکشیم اوخ یکی ا سنگارو داد به دست پدرش پیرمرد ا رو نا امیدی سنگ کرد پر جلویی و گذوشت تو کیسش و رفت در دکون تاجری . چون صبح زود بود تاجر دکونشه وا نکرده بود . پیر مرد به ستونی تکیه داد و حیرون واستاد و خود خودش گف : حال تاجر من مسخره می کنه . وختی که ای سنگ نشونش بدم . تاجر ا راه رسید . تا امد در حجرش وا کنه پیر مرد رف جلو . تاجر خیال کرد ای پیر مرد گدا هسته . گف : با بامو هنوز صب اول صب دکونمونه وا نکردیم ، دشت و فتحی نکردیم تو اومدی یه چیزی می خوایی پیر مردو گف : آغا م گدا نیستم بلکه با شما یه کاری دارم تاجر دید پیبرمردو خوشانوی از او خوشش امد . گف بل دکونمه وا کنم و تو هم بیا تو اول یه قلیونی چاق کنیم و خود هم بکشیم اوخ در دل  کن ببینم چی می گی تاجر در واکرد . خارکش هم همراهش امد تو قلیون چاق کردن و خود هم کشیدن . سپس پیر مرد سنگ الا جلو برون اورد و داد به دست تاجر ، گف : آغا شما ای سنگ می خرین مرد تاجر تا چشماش افتاد به سنگ از تعجب چشمش فراغ شد و حیرون موند فهمید که ای سنگ گوهر شب چراغه و به اندازه خراج مملکتی قیمت داره . فوری سنگ ور داش و گذوش تو دخلش که کسی نیایه ببینه اوخ رو کرد به عبداله و  گف: پیر مرد ای سنگ ده تومن می ارزه . عبداله خیال کرد تاجر او رو مسخره می کنه گف: اختیار دارین . هرچی قیمتش هسته بدین تاجر خیال کرد ای بیشتر طلب می کنه : بیستومن بدم چطوره؟ باز عبداله گف چه حرفا می زنین . خلاصه ای تاجر هی قیمت ای سنگ بالا می برد عبداله هم خیال می کرد تاجر اونو دس انداخته و ای سنگ قیمتی ندره . و همش می گف اختیار دارین . تاجر هم خیال می کرد عبداله کمش هسته ، چکار دارین ایقده قیمته سنگ بالا برد تا رسید به سیصد هزارتومن . اوخ عبداله دست ا دلش ور داش و گف : بدئین قیمت خوبیه و یهو تعجب کرد دید تاجر رفت به سراغ صندوق بزرگی و صدا جرنگ جرنگ پول ور خستاد تاجر بنا کرد شمردن و گف: شما چن تو حمال و گونی وردارین بیارین  پولاتونه وردارین ببرین عبداله زود جکید تو بازار و چند تا گونی خرید و چند نفر حمال هم صدا کرد امدن زودی پولارو روفتن تو گونیا ور پشت کردن بردن تو خونه عبداله . دخترو وختی چشمش به گونیا افتاد پرسید ؟بابا اینا چیزه؟ عبداله گف : ای دختر چه نشستی که دوران بدبختی و فلاکتمون به سر اومده  و مو مشتی شدیم . اوخ جریان سنگ و تاجر تعریف کرد دختر فهمید که سنگا خیلی قیمتی هستن . فوری جکید تو  اطاق و اونارو قایم کرد . خلاصه چکار دارین از ان پس عبد اله خارکش ناتوان و فقیر شد چیزدارو مشتی . تموم خرابه هایی که نزدیک خونشون بود همه رو خرید و عمارت پوشوند . دیگه اسمشم گذوشت ملک التجار . مدتی گذشت یه روز دختر به باباش گف : بابا دلم یه قصری میخواییه که ا قصر پادشاهم یه سر و گردن بلند تر با شکوهتر باشه . پدرش گف: ای که چیزی نیسته بزودی می دم برات بسازن . اوخ یه قصری عبداله ساخت که در تموم ملک لنگش نبود و ای قصرم کنار قصر دختر پادشاه بنا کرد . دختر و پدرش حسابی غرق نعمت شدن . ولی اصلا بیاد خواجه خضر و قصه مشکل گشا نبودن . ا او طرف بشنفین . دختر پادشاه یه رو ارو پشت بوم چشمش افتاد به یه قصری دید به به چه قصری حیرون شد . دید ای قصر صد درجه ا قصر خودش قشنگتره .اومد اپشت بون و پاین و رفت پیش پدرش جریان قصر تعریف کرد .پادشاه خیلی جرش گرفت و گفت: یعنی چه چه کسی جرات کرده در مقابل قصر دخترم چنین  قصری بسازه ؟ میدم پدرش بسوزن . رعیت چه حقی داره که در مقابل پادشاه مملکت چنین کاری بکنه .اوخ فوری به وزیر و عالم و ادماش دستور داد که  برین صاحب ای قصر دست بسته بیا رین ای جو تا خدمتش برسم .از قضا ملک التجار به دستور دخترش یه مرد پهلوونی به اسم اکبر خان استخدام کرده بود و ای پلوونم ور خودش تو قصر ملک التجار دم دستگاهی ور هم زده بود و نوچه های زیادی داش . او روز هم که وزیر و نوکرا پادشاه داشتن به طرف قصر دختر ملک التجار می اومدن ، اکبر خان و نوچه هاش سبیل ور سبیل تو تالار نشسته بودن . که یهو صدای جرپ جرپ چند اسب شنیدن . اکبر خان به نوچه ها گف برین ببینین چه خبره . نتوچا رفتن و خبر اوردن که ای پهلون چه نشستی ا بار گاه پادشاه امدن ملک التجار دستگیر کنن. پهلوون به نوچا نهیب زد گف چماقارو وردارین بریم . اوخ اینا مدن وزیر و نوکرا و چنون زدن جو به جوغن . سر و دست و پا اینا رو شکستن وزیر و نوکرا گریه کنون و نالون رفتن پیش پادشاه، پادشاه وختی اینا رو دید فهمید که حریف سنبش پر زوره . پس گف : ای جور فایده نداره . میبای ا در دوستی بیرون بیایم تا بفهمم ای کیه ؟ که ای همه قدرت داره . اوخ آدم وعالم فرستناد و پیغوم فرستاد که شاه می خوای بیای به دین ملک التجار . اکبر خان جریان به عرض ملک التجار رسوند فرزی اومدن قصررو  به خاطر ورود پادشاه آئینه بندون و قالی بندون کردن . پادشاه وارد شد . وختی چشمش به ای همه مال و منال و دم و دستگاه افتاد مات و متحیر موند . دید وای چه وضعیاتی چه بساتی چه فرشایی چه اثاثیه ای . ا مال خودش هزار مرتبه قشنگ تر و بهتر . حیرون و سرگردون اومد نشست کنار ملک التجار . ملک التجار هم لام تا کام حرف نمی زد . فقط اکبر خان که او طرف تر نشسته بود صحبت می کرد و دستور می داد که برا شاه شربت و شیرینی بیارن . شاه پس از اونکه خوب پزیرایی شد رو کرد به عبد اله . گف : حال ممکنه حضرت آقا خودتونه معرفی کنین ببینم شما از چه خونواده ای هستین . اکبر خان پیش دستی کرد و گف .: حضرت والا بر شما پوشیده نباشه که ایشون همون عبد اله خارکش هستن که تو خرابه ای در همسایگی شما زندگی می کردند و حالو به لطف خدا به این مقام رسیدن . شاه رو کرد به عبداله و پرسید چطوری به این مقام و ثروت رسیدی ؟ عبداله جواب داد: ا تصدقی سر حضرت خضر به این مقام رسیدم و جریان زندگیش اول تا آخر برا شاه تعریف کرد . شاه چون آدم خدا شناس و با ایمونی بود همه گفته های پیرمرد خارکش را باور کرد وختی که فهمید ای مرد چطوری نظر کرده حضرت خضر شده رو دس و پاش افتاد و او رو بوسید و گرامی داشت و از اون وخت باهم دوست شدن . سپس دختر ا ای سنگا کرد توی سینی مرصعی و هدیه اورد برا پادشاه . پادشاه با دیدن سنگا دنش ا تعجب وا موند . دید ای خدا ای سنگا که به اندازه خراج مملکتی قیمت دارن . چکار دارین اینا خیلی با هم دوست شدن و سر امدو رف دائم وا کردن . دختر عبد اله و دختر پادشاه خیلی با هم یار و غار شدن و بیشتر ساعات شب و روز رو با هم می گزروندن . تا وختی که تابستون شد . مالک التجار هم وخت حج رفتنش فرا رسیده بود و عازم سفر مکه شد و دخترش چون تنها بود همش پیش دختر پادشاه زندگی می کرد یه روز تابستون دختر پادشاه به دختر ملاک التجار گف بیا بریم تو باغ به آب بجکیم دوتایی رفتن کنار استخر دختر پادشاه اول رختاش کند و یه گلوبند قیمتی هم ور گردنش بود بیرون اورد و گذوشت رو رختاش و رفت تو ابا به شنا کردن . دختر ملک التجار هم پس از او رختاش کند رف تو استخر و قدری آببازی کرد چون شنا بلد نبود حوصلش سر رفت پیش از دختز پادشاه ا استخر اومد بیرون رختاش ور برش کرد نشست کنار درختی تا دوستش ا تو استخر بیرون بیایه . سپس دختر پادشاه ا استخر اومد بیرون رفت سراغ رختاش یه هو دید گردنبندش نیسته . روکرد به دختر عبداله گفت : تو گلوبند من ورورنداشتی ؟ چره خودم شوخی میکنی ؟ اما دختر ملک التجار اظهار بی اطلاعی کرد . دختر پادشاه که باور نمی کرد به ای شکش برد . خود خودش گف: معلوم میشه ای دختر دزده وتموم مالیه پدرش و خودش ا راه دزدی و بمبول بازی به دست اومده . سپس رفت پهلوی پدرش و جریان گم شدن گردنبند به پدرش گزارش داد .پادشاه وختی فهمید گردن بند گم شده و تو باغ هم غیراز دختر ملک التجار هشکی نبوده،سخت عصبانی شد دستور داد که آدما برن عبداله رو اراه سفر حج دستگیر کنن  ودختر شم بازداش کرد. عبداله رو هم اراه  سفر حج برگردوندن وانداختن به زندون  . دختر و پدر افتادن تو زندون  دوتایی نشستن یه پاره گریه ای کردن و هر چه عبد اله به پادشاه گفت مادزد نیستیم او باور نکرد . عبداله و دخترش تو زنودن حیرون و سرگردون هی گریه کردن . یه شب که با دل شکسته داشتن اشک می ریختن یاد خرابه و حضرت خضر نبی ا... افتادن که اون بزرگوار فرموده بود که قصه مشکل گشارو ا یاد نبری و هر شب جمه آجیل بگیری و قصه مشکل گشارو بخونی . ولی عبداله  و دخترش فهمیدن چه اشتباهی کرردن . اصلا در عرض ای مدت یه بار هم به ای فکر نفتاده بودن . عبداله با نومیدی اومد پشت میلهای زندون و با سرگشتگی و و غم داش راجع به قصه مشکل گشا فکر می کرد و کوچه و اطراف رو ا پشت میلها نگاه می کرد . یه هو چشمش افتاد به یه سواری اونو صدا کرد مرد سوار اومد دم پنجره زندون و پرسید چی می گی زندونی ؟ عبداله که آمال دنیا فقط تو کیسش یه قرونی باقی مونده بود قرون ا تو کیسش بیرون اورد و رو کرد به سوار گف: ای سوار تو رو خدا ای قرونی رو بگیر برو ورم آجیل مشکل گشا بخر و بیار تا بتونم قصه مشکل گشارو برات تعریف کنم . تا خدا هم مراد تو رو بده و هم حاجت من . مرد سوار با غیض و نفرت گف: احمق بیشعور دوسات من صدا می زنی و قینوس می بافی . نه می خوایم خدا مراد من بده نه حاجت تو رو و به سرعت از اوجو دور شد  


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت به حوزه هنري استان كرمان تعلق دارد ، استفاده از مطالب و اخبار با ذکر منبع بلامانع است | نقشه سايت