ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
صفحه اصلی
 
 
تاریخ انتشار  :  23:02 عصر ۱۳۸۹/۶/۱۳
تعداد بازدید  :  1341
Print
   
سفر به سرزمین برباد رفته ام بم

سفر به سرزمین برباد رفته ام بم

کمربندش را بست و به پشتی صندلی تکیه داد بعد از سالها به وطن باز می گشت با تمام وجودش لحظه شماری می کرد تا به ایران برسد در تمام مدتی که بر اوج آسمانها بود در فکر گذشت عمر بود و اینکه در این سالها چه عزیزانی را بدون اینکه ببیند از دست داده بود همیشه او را برای مراسم خاکسپاری خبر کرده بودند هر وقت که به ایران می آمد با باری از غم و غصه بازمی گشت اما این بار آمده بود تا بماند در میهنش ، زادگاهش و زندگی کند کنار آنهایی که مانده بودند و اکنون (دریا) قدر آنها را بیشتر می دانست سفر هر چند طولانی بود اما این سفر نیز مانند دیگر سفرها پایانی داشت سرانجام چرخ های هواپیما در بلندای خاک ایران باز شد فرودگاه مهرآباد منتظرش بود خانواده دریا در تهران زندگی نمی کردند آنها اهل بم بودند که حداقل 1200کیلومتر تا تهران فاصله داشت دریا می دانست توقع نابجایی است که بخواهد آنها به استقبالش بیایند سالها پیش پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده بود او تنها دختر خانواده بود و دو برادر دیگر نیز داشت که هردوی آنها نیز ازدواج کرده بودند و فرزندانی داشتند از پدر دریا اراضی و باغات بسیار برجا مانده بود که سهم ارث هرکدام می توانست چندین خانواده را براحتی اداره کند اما دریا تنها مشتاق بود تا برسد و در خانه پدری مسکن گزیند از آن خانه برای شوهرش حرفها زده بود از حوضخانه ، از زیر زمین که نقب های طولانی از درون آن گذر می کرد و بادگیرهایی که باد را به حوضخانه هدایت می کرد و باعث می شد نسیم خنکی در حوضخانه بوزد و هوای گرم تابستان کویر را قابل تحمل سازد از نخل ها سخن گفته بود از نخل های سر به فلک کشیده که هرکدام لبخندی بر لبان دریا مجسم می کرد شوهر دریا تخصص جراحی خود را از آمریکا گرفته بود و اینک با تصویر زیبایی از شهر همسرش که طی سالها در ذهنش نقش بسته بود می آمد تا هم در یک شهر محروم کار کند و هم در آن مکان زیبای کویری زندگی آرام و ایده آلی داشته باشد دریا چنان از شهر و دیار خود و ثروت سرشار پدریش برایش گفته بود که دکتر حشمت مصمم بود کلینیک خیریه برای مردم محروم آن منطقه دایر کرده و خود را وقف آنجا کند زیرا دریا گفته بود آنقدر دارند که نیاز به پول پزشکی دکتر حشمت نداشته باشند و بهتر است طبابت شوهرش و مادیات آلوده نشود رویاهای دریا تمامی نداشت چشم انداز زیبایی که درذهن دریا نقش بسته بود باعث شد تا بازگشت به وطن بی خوابی شب و نگرانی روز را برای دکتر حشمت فراهم آورد او نزدیک به 25 سال از عمر خود را خارج از کشور گذرانده بود و از خانواده خود تنها یک عمه پیر داشت در تهران مانده بود تا سرای ابدیش در خاک وطن باشد او اواخر دهه هشتاد را می گذراند بقیه خانواده تقریبا همه آنهایی که دکتر حشمت را از بیست و پنج پیش می شناختند یا به دیار باقی شتافته بودند یا آنقد از دور بودند که یا دکترحشمت را نمی شناختند یا در هیچ زمینه ای با او نقطه مشترکی نداشت با آنکه نمی خواست آن موقعیت ها را از دست دهد و تلاش او برای تغییر زاویه دید دریا به زندگی و مستمر ثمر نبود تنها عشق به همسرش مسیر زندگی او را تغییر داد با آنکه دریا سالها در خارج از کشور زندگی می کرد نتوانست جلوی رویش رویاهای او را بگیرد عاطفی بودنش هیچ وقت تحت تاثیر محیط تغییری نکرد دکتر حشمت می دید که دریا در نهان خود در سوگ جدایی از وطن می سوزد اما او می بایست در این روزها ثمره روزهای تحصیلش را می دید شب هایی که با مشقت درس خوانده بود ، بی خوابی ها، همه وهمه را برکرسی استادی می دید . تازه اول راه بود که همسرش ساز رفتن را کوک کرده بود . تمام خانواد دکتر حشمت مخالف رفتن او بودند اما دکتر حشمت با از خود گذشتگی می خواست رویای همسرش را به واقعیت برساند چهره زیبایش این روزها در هم شده بود و سکوت هایش طولانی تر از قبل و همین باعث شد تا دکتر حشمت با وجود مخالفت های زیاد خانواده بار سفر را ببندد. دریا نگاه هایی را دید که نشان از این داشت که به زودی آنها را دوباره می بینند. بسیاری از افراد فامیل دکتر حشمت حتی برای خداحافظی نیامدند و همه می گفتند که به زودی آنها برمی گردند . دریا و دکتر حشمت با عزمی راسخ پای به میهن گذاردند.

دریا چون اطمینان داشت برادرانش نمی توانند به استقبال او بیایند زیاد در میان جمعیت به دنبال آنها نگشت .کیف کولی خود را روی پشتش انداخت و بعد با شوهرش هرکدام  یک چمدان را حمل کردند.ناگهان دستی آشنا و مهربان روی دست دریا ، در حالی که چمدان را بدنبال خود می کشید قرار گرفت. گرما دست آشنا بود ، هرچند زمان زیادی بود که این گرما را لمس نکرده بود . دریا چشمان خود را بست ، صورت را برگرداند و لحظه ای که چشمانش را گشود چهره متین و آرام برادرش را دید.باور نمی کرد سیامک بود اشک در چشمان زیبای دریا نشست و خواهر و برادر همدیگر را چنان در آغوش می فشردند که هر بیننده ای که آن صحنه را میدید دعا می کرد تا همیشه برای هم بمانند و شاید افرادی حسرت آغوش گرم  را برادر می خوردند. دریا احساس کرد که تمام دلتنگیهایش تمام شد. با غرور به برادرش نگاه می کرد احساس امنیت و آرامش دلنشینی به او دست داده بود. چمدانها در صندوق عقب جای گرفتند دریا حتی از برادرش نپرسید که ماشین را کجا می راند، چون به او اطمینان داشت. هر جا که می خواست ، ببرد. همین که با او باشد، با عضوی از خانواده اش، کافی است. ساعتی بعد ماشین جلوی درب یک آپارتمان ایستاد. دریا شک کرد که رسیده باشند ريا، اما با باز شدن درب ماشین متوجه شد به خانه رسیده اند.


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

تمامی حقوق مادی و معنوی این وب‌سایت به حوزه هنري استان كرمان تعلق دارد ، استفاده از مطالب و اخبار با ذکر منبع بلامانع است | نقشه سايت